۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

تباه کردنِ هزاران لیتر «آب» در هفته‌ی گذشته تنها برای «سرگرمی و خوش‌گذرانیِ مُشتی آدم‌نمای نادانِ بی‌دَردِ وِل‌اِنگارِ سرخوش»


«آب» - این جان‌مایه‌ی ارزشمندِ زندگی - را بی‌هوده تباه نماییم

آیا می‌دانید که تنها در هفته‌ی گذشته چند لیتر «آب»، آن هم تنها برای «سرگرمی و خوش‌گذرانیِ آدم‌نماهای نادانِ بی‌دَردِ وِل‌اِنگارِ سرخوش» از دست رفته و راهیِ گندآب (فاضلاب) شده است؟ ...

در این تنگ‌نای «خشک‌سالی» و «بی‌آبی» [یا «کم‌آبی»] که گریبانِ «ایرانِ گرامی‌تر از جانِ‌مان» را گرفته است و روز به روز هم بدتر می‌شود، «یک مُشت بی‌کارِ سرخوشِ مشنگِ تن‌پَروَر»، هر کدام چند لیتر «آب» [با «یخ»؛ که آن هم خود از چند لیتر «آب» گرفته می‌شود] را روی سَرِ خودشان می‌ریزند تا به جای برانگیختنِ مردم به «بهره‌گیریِ بهینه از آب»، آنان را بیش از پیش به سوی بهره‌گیریِ نادرست از «آب» رهنمون شوند. و در این میان هم تا دهان به واخواست یا خُرده‌گیری (اعتراض یا نقد) می‌گشاییم، «مُشتی مشنگ‌تر از مشنگ» در پِیِ پاسخ‌گویی برمی‌آیند که: «این کار برای کمک به بیمارانِ بهمان بیماریِ ویژه است»! انگار که دیگر هیچ راهِ دیگری برای این کار نبوده و نیست، و (حتمن) باید «آب» - این جان‌مایه‌ی ارزشمندِ زندگی - را به گند بکشیم و به گندآب بسپاریم تا «آگاهی‌رسانی(!)» انجام شود!
ولی چشم‌گیر‌تر و چندش‌آورتر و دل‌به‌هم‌زن‌تر از کارِ «سرخوشانِ مشنگِ فرنگی» - که «این نابه‌هنجاری» را به راه انداخته‌اند و در کانونِ «این نابه‌هنجاری» جای دارند -، این است که «مُشتی هنرمندنمای ایرانی‌نما» هم که هیچ پیوندی به «هنرمندان و هنرمندنماهای اَنیرانی [فرنگی]» ندارند و در هیچ‌کجای جهان هم به شمار نمی‌آیند و به جز «مردمِ ایران» کسی آنان را نمی‌شناسد، باز هم خود را «نخودِ آش» نموده و به فرنگی‌ها چسبانده‌اند تا مباد از کاروانِ «سرخوشانِ مشنگ» جا بمانند.
ولی از همه‌ی این‌ها چندش‌آورتر و دل‌به‌هم‌زن‌تر «رفتارِ بی‌اندازه مشنگانه و بیمارگونه‌ی مردمِ ناآگاه و نادانِ کشورمان» است که در میانِ این همه دردسر و نگون‌بختی که گریبانِ جهان و جهانیان و از همه بیش‌تر گریبانِ «ایـرانـیـان» و «مردمِ ایران» را گرفته است، همه‌ی اندیشه‌شان شده است «چالِشِ آبِ یخ»!!! انگار نه انگار که همین کنارِ گوشِ‌مان در «عراق» و «سوریه» گروهی آدم‌خوارِ فرادَدمَنِش به نامِ «داعِ‌ش» دارند بیداد می‌کُنند و از کُشته پُشته می‌سازند. انگار نه انگار که «ایرانِ گرامی‌تر از جانِ‌مان» دارد از دست می‌رود و و تنها یک گام تا نابودیش مانده است. (آخر) «ما» را چه به این کارهای مشگانه! این کارها - اگر از «نادرست و نابه‌هنجار بودنِ‌شان» هم بگذریم - از آنِ فرنگی‌هاست که کم و بیش، زندگیِ به‌سامان و به‌هنجارِشان را دارند و مانندِ «ما» از پایه‌یی‌ترین هوده‌های آدمیانه‌شان (حقوقِ انسانی‌شان) بی‌بهره نیستند. «ما» اگر بیل‌زن‌ایم، باید دست‌به‌کار شویم و کشتزارِ خودمان را بیل بزنیم. (آخر) «ما» را چه به این «مشنگ‌بازی‌های سرخوشانه»!!! ...
آیا همه‌ی دردسرهای مهند(مهم)ترِ «مردمِ ایران» و (حتا) «جهانیان» از میان برداشته شده و تنها مانده دردسرِ همین بیماریِ «اِی‌اِل‌اِس» که آن هم تنها با «به گند کشیدنِ آب» باید شناسانده شود!!! ...
از دیدِ من همه‌ی این کارها برای «گول زدن و سرگرم نمودنِ مردم و کژ (منحرف) نمودنِ دید و پندارِشان از رُخدادهای مهند (مهمِ) جهانِ پیرامونِ‌شان» است، و شوربختانه در این میان، «مردمِ ایران» در رده‌ی (صفِ) نخستِ «گول خوردن» و «سرگرم شدن» جای دارند و زودتر و آسان‌تر از مردمِ بسیاری از کشورهای دیگرِ جهان گول می‌خورند و سرگرم می‌شوند و دید و پندارِشان کژ (منحرف) می‌شود و شوربختانه وارونِ بسیاری از زمینه‌های دیگر، تواناییِ ویژه‌یی در این زمینه [گول خوردن] دارند! ...

بخشکد ریشه‌ی هر چه «ناآگاهی» و «نادانی» و «تن‌پروری» و «وِل‌اِنگاری» که همه‌ی نگون‌بختی‌های جهان و جهانیان [به‌ویژه «ایـرانـیـان»] و هر دردسری که در جهان [به‌ویژه در «ایران»] داریم، از همین‌ها [از همین نابه‌هنجاری‌ها] سرچشمه می‌گیرد ...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ‌ن: شما را به هر چه که دوست می‌دارید، یا می‌ستایید، یا می‌پرستید، در این تنگ‌نای «خشک‌سالی» و «بی‌آبی» که گریبانِ «ایرانِ گرامی‌تر از جانِ‌مان» را گرفته است و روز به روز هم بدتر می‌شود، «آب» را این گونه به گند نکشید و به «گندآب» نسپارید.

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

پیشکشی های پروازِ پان اَمِریکَن



به : «آن دخترک که تُنبانِ جین اش را به نِتانیاهو پیشکش می کند» ، و «همه ی هواداران و هم پیاله ها و همانندان اش»!
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جدا از شگفتی برانگیز بودنِ این نکته که از میانِ آن همه سخنان «بنیامین نِتانیاهو»، «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «پشتیبانان نظام ولایی»، تنها «شلوار جین» را شنیده اند، پرسش این جاست که آیا به راستی دریافتنِ فردید (منظور) «نِتانیاهو» از «پوشیدن یا نپوشیدن شلوارِ جین» برای این «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «پشتیبانان نظام ولایی»، تا به این اندازه دشوار است؟! و آیا این «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «پشتیبانان نظام ولایی» می پندارند بر روی «اورانوس» یا «نپتون» یا «پولوتون» گام نهاده اند که این گونه فریادشان بلند شده؟!!! ...
البته من می دانم که چرا به «شلوار» گیر داده اند. هر چه باشد «پیروانِ کیش و آیینِ تازیان» را با «بالاتر از کمر» کاری نیست. وگرنه دستِ کم می توانستند به «گوش دادن به خنیا (موسیقی)» - که در سخنانِ «نتانیاهو»، همان کنارِ «پوشیدن شلوار جین» آمده بود - گیر بدهند. ولی خب، دست خودشان نیست، این گونه بار آمده اند. به هر روی، کیش و آیین تازیانه شان، «کیشِ کمر به پایین» است دیگر.
ولی باز هم می پرسم:
آیا به راستی دریافتنِ فردید (منظور) « ِنتانیاهو» از «پوشیدن یا نپوشیدن شلوارِ جین» تا به این اندازه برای شان دشوار است؟!!!
...
ما چه کار به «نتانیاهو» داریم! مهند(مهم) این است که اکنون سخن «ما» و «او» در این زمینه، یکی ست.
البته این «ما» که می گویم، «سبزها» و «بنفش ها» و «قهوه یی ها» و رنگ به رنگ های دیگر را در بر نمی گیرد، و فردید (منظور) از «ما»، «ایرانیان راستین و نژاده» ( ایرانیان واقعی و اصیل) است، همان هایی که این «سامانه ی فرمان روایی» را از پایه و بنیان و به هیچ روی نمی خواهند و در پیِ ویرایش نمودنِ آن نیستند.
مگر می شود از یک «بیمار روانی سیجناک (خطرناک)»، چشمداشتِ ویرایش و بهبود داشت؟! آن هم به گزینش و دست و فرمانِ خودش؟!!!
مگر این که خودمان هم «بیمار روانی» باشیم که از چونان بیماری، چونان چشمداشتی داشته باشیم.
به راستی که نوبرش را آورنده اند این «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «پشتیبانان نظام ولایی»! ...
...
من هم از «نتانیاهو» خوشم نمی آید، ولی باید بپذیریم که این یک بار، به راستی سخنان اش مو به مو درست بود. ولی گویا به رگِ نداشته ی گردنِ «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «پشتیبانان نظام ولایی» و «هوادارانِ حسن بنفش و جواد تکذیب» برخورده است!
سی و پنج سال نه تنها به جای دیگرمان برخورده است، بل که آن جا را دریده است ولی گویا به هیچ جای این «آغایانِ عَن تِلِک تو لَک» به شمار نمی آید و برنخورده است، و اکنون که یکی آمده دو واژه سخنِ راست (دو کلمه حرفِ حساب) گفته - تنها چون «اسرائیلی»ست و ما از او خوشِ مان نمی آید -، به گمانِ «از ما بَدتران»، می خواهد جلوِ پروازهای «پان اَمریکَن» را که پنداری از همین پسفردا در «فرودگاه مِهرآباد» خواهند نشست تا هم میهنانِ «مَمل آمریکایی گونه» را با خود به «ینگه جهان» ببرند، بگیرد، و به همین شوند، همه یک پا «داش آکُل» شده اند - دور از نامِ «داش آکُل» - و می خواهند خونِ «نِتانیاهو» را به جای «وودکاهای روسی شان» - که «پاپا پوتین شان» برای شان پیشکش می فرستد - بنوشند. به این امید که زین پس، به جای «وودکاهای روسی»، نوشیدنی های آمریکاییِ «پاپا اوباما» را بنوشند.
ما که تنگ چشم (بخیل) نیستیم. بگذارید بنوشند و بخورند. نوش جان شان ...
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ ن : فرتور (عکس) پیوست را «گریبان سیاهانِ اکنون فرمانروا» برای مان فرستاده اند تا به نشانه ی سپاسداری از «پشتیبانانِ نظام ولایی» و «اُملِتِ همیشه در صحنه» و «هوادارانِ حسن بنفش و جواد تکذیب»، به ایشان پیشکش کنیم، و گفتند که: «آن شیشه نوشآبه های زیرِ آن پاهای جین پوش هم بازیافت شدنی (قابل بازیافت) هستند و از آن جا که شمار (تعداد) شیشه ها هم بسیار است، به همه ی پشتیبانان نظام ولایی و اُملِتِ همیشه در صحنه، یکی یک دانه می رسد. و البته این ها هنوز از همان پیشکشی های پاپا پوتین است. پیشکشی های پاپا اوباما در راه است و پسفردا با نخستین پروازِ پان اَمِریکَن، خواهد رسید.»
. . .

به : «جَوگیر شده گانِ جین پوش»!


نهضت ملی جین پوشان - مانا نیستانی
در این سی و پنج سالی که از «کودتای شوم و ننگین و ددمنشانه و گجسته ی بهمن ۵۷» (عن قلاب بهمن ۵۷) می گذرد، نه هر روز، بل که هر دَم و هر آن دارد از سوی این «رژیم ددمنش گجسته» به همین نادان تر از نادانانی که اکنون دارند گریبانِ چرک شان را برای سخنانِ کسی در آن سوی جهان، درباره ی «آزاد نبودنِ گزینشِ پوشش و پوشآک در ایران و برای مردمِ ایران» پاره می کنند، «ناسزاگویی» و «دست اندازی» (توهین و تجاوز)، و «دارایی این سرزمین»، به ددمنشانه ترین گونه، «چپاول»، و «خاک» و «آب» و «زیست بومِ» آن، «ویران» و «نابود» می شود، و «این نادان تر از نادانان» لالمانی گرفته اند و از ترسِ جانِ بی ارج و ارزش شان، هیچ نمی گویند. ولی همین که یکی از آن سرِ جهان، یک فراز (جمله) سخنِ راست و درست (حرفِ حساب) بر زبان می آورد، می گویند که: «این ها ستیز (دعوا)های خانواده گی است و به بیگانه گان پیوندی (ربطی) ندارد ...»!!!
(و این، یعنی این که) «این نادان تر از نادانان»، خودشان و «جُمزوری اسلامی» را از یک خانواده [هم خانواده] می دانند!!! ...
شگفتا و دردا و افسوس!!! ...
و از آن جا که در این سی و پنج سالِ شوم و ننگین و گجسته، روندِ پَسرفتِ کشور، روندِ همیشه گیِ «ناشایسته سالاری» و «اُزگل پروری» بوده است، دسته یی از «این نادان تر از نادانان» نیز، «کارمندانِ هنر» و «هنرمندنماها» هستند که شوربختانه «این مردمِ همواره و همیشه ناآگاه و خُفته»، به گزاف، آنان را «هنرمند» می پندارند و می نامند و می خوانند، و هر چه هم که به «این نادان تر از نادانان» بگویی: «به پیر، به پیَمبر، اینان هنرمند نیستند و چه در ایران و چه در بیرون از ایران، نود درسدِ اینان، تنها و تنها کارمندان هنر هستند و بس ...» نه تنها توان و یارای دریافتن و دانستن شان نیست و «دوست» و «دشمن» و «خودی» و «مزدور» و «دانا» و «نادان» را از هم بازنمی شناسند، بل که بیش تر گربان شان را می درَند و یاوه می گویند!
اینان نمی دانند که «هنرمند»، بیانمندی (تعریف) ویژه ی خودش را دارد، و هر ناکسِ بی سَر و پای بی رگ و ریشه یی که «بازیگر» یا «خواننده» یا «نگاره گر» (نقاش) و «پیکره ساز» و «فیلمساز» و ... باشد، تنها به این شوند که این کارها را آموخته و انجام می دهد، «هنرمند» نیست.
اینان نمی دانند که «هنرمند» هم مانند «آدم»، بیانمندی (تعریف) ویژه ی خودش را دارد و از جایگاه والایی برخوردار است که هر ناکسِ بی سَر و پای بی رگ و ریشه یی در آن نمی گنجد.
ولی از آن جا که روندِ پَسرفتِ کشور در سی و پنج سال شوم و ننگینِ گذشته، همواره و همیشه به سوی و سودِ «ناشایسته سالاری» و «اُزگل پروری» بوده است، «این نادان تر از نادانان»، نه تنها به گزاف، خود را «داناترینِ دانایان» می پندارند، بل که مُشتی ناکسِ بی سر و پای بی رگ و ریشه را هم «هنرمند» می پندارند و می نامند و می خوانند، و از آنان برای خودشان بُت هایی مانند «لات» و «مَنات» و «عُزّا» و «هُبَل» ساخته اند.
شگفتا و دردا و افسوس ... افـــــســـــوس ...
. . .

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

دشــمــن شــکــن [آخر تو را ویران کنم ...... بنیادِ زشت ات برکَنم]


«دشمن»! دگر زانو بزن
سر نآیدت بر روی تن
آمد به میدان، «پــارســی»
بستاند آن جان را ز تن
من آمدم خُردت کنم
آخر منم، «دشــمــن شــکــن»
از مشت های «این» و «آن»
از گفته های های «مــا» و «مــن»
باید بترسی ای «سیاه»!
ای «بی شرف»! ای «بی وطن»!
«آتــش» به جان ات افکنم
با هر «ســرود» و هر «ســخــن»
«گــفــتــار» من، زهر تو و
بی چاره گردی با «ســخــن»
ای «اژدهای مارخور»!
ای خود، تو همچون «اهرمن»!
دیگر نداری راهی و
باید بخواهی گم شدن
خود با دو دست خویشتن
خود را به دریا درفکن
ای کم تر از «کفتار» و «خوک»!
ای که تر از «زاغ» و «زغن»!
ما جمله گی مُشت ایم و تو
دندان و فَکّی و دهن
گوید به من این دل که: «تو
جان اش به مشت ات درشکن
وآن گاه این افسانه را
در مزبله، در گوه فکن ...»
ای «نابه کار نانجیب»!
ای زنده ات چون «گور کن»!
باید بمیری، مرگِ تو
پایان کابوس «وطــن»
باید بسوزی، گم شوی
این «شعله» و این هم «کفن».

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

- عــلــی اکــبــرزاده -